زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت اول سفر)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت دوم وحدت)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت سوم تضاد)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت چهارم قیام)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت پنجم شناخت)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت ششم توکل)
زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت هفتم صبر)
هفت شهر عشق را عطار پیمود ……… ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
گفتیم غرض از منظور این بود که: اگر مبنای فرض بر این گرفته شود که زندگی یک سفر است از نقطه ای به نقطه ای دیگر پس ما انسانها (مسافرین) لاجرم برای انجام این محق باید در تکاپو و تلاشی مستمر در این راستا بکوشیم. حال سوال این است کدام راستا؟ مگر نه اینست که کوتاهترین راه بین دو نقطه خط راست است؟ خوب این راستا همان خط راست است.این همان صراط مستقیم است. و مگر نه این است که ما (انسانها) اگر نقاط یک خط راست را تشکیل میدهیم برای تشیکیل یک خط راست لا جرم ما نقاط آیا نباید پشت سر هم باستیم تا یک خط مستقیم را تشکیل بدهیم؟ و برای اینکه ما نقاط بتوانیم پشت سر هم قرار بگیریم در یک سمت و سؤ به چه چیز اساسی احتیاج مبرم داریم؟ بلی درست حدس زدید ما به وحدت احتیاج داریم. و حال اگه مانقاط پشت سر هم در یک صف قرار نگیریم چه میشود؟ بلی خط مستقیم تشکیل داده نمیشود نهایتا به سر منزل مقصود یا اصلا نخواهیم رسید و یا اینکه حالا حالا به این زودیها نخواهیم رسید. و مطمئن باشید که این تنها ره رهأئی است و بس. پس تنها ره رهایی خط مستقیم (صراط مستقیم) است و تنها و تنها بوسیله اتحاد تمامی ابنا بشر است که این محق میسر میشود و رسیدن به اتحاد و وحدت میسر نیست مگر با توصل به عشق و بس. و این عشق همان ریسمان محکم الهی است. (و اعتصموا بحبل الله جمیعا (همگی) و لا تفرقوا) همگی به ریسمان محکم خدا (عشق) چنگ بزنید و متفرق نشوید. یکیست ترکی و تازی درین معامله حافظ … حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی. (و اهدنا الصراط المستقیم) و خدایا ما را به صراط مستقیم هدایت بفرما. بعضیها معتقدند که زندگی یک سفر است. سفری از نیستی تا ابدیت. سفری از صفر تا بی نهایت. سفری از منی تا خدا. والسلام
اسرار الهی نه تو دانی و نه من … وین حل معما نه تو دانی و نه من
من این دو حرف نوشتم چنانکه غیرنخواند…تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی ومن
الا ای آهوی وحـشی کـجایی ……. مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس ……. دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم ……. ….. مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشوش ……. چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان ……. رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید ……. ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر خـضر مـبارکپی تواند …… کـه این تنـها بدان تنـها رساند
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را …… مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
دیری بود کـه دلدار پیامی نفرسـتاد ……… ننوشـت سـلامی و کلامی نفرستاد
صد نامـه فرسـتادم و آن شاه سواران ……… پیکی بدوانید و سـلامی بفرسـتاد
سوی مـن وحشی صفت عقـل رمیده ……… آهوروشی کـبـک خرامی بفرسـتاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست ..واز آن خط چون سلسله دامی بفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمسـت ……… دانسـت که مخمورم و جامی بفرستاد
حافـظ به ادب باش که واخواست نباشد ……… گر شاه پیامی به غـلامی نـفرسـتاد
چـندان کـه زدم لاف کرامات و مقامات …….. هیس! خـبر از مقدس مقامی بفرستاد:
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد… ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد
زلـف خاتون ظفر شیفته پرچم توست …….. دیده فـتـح ابد عاشـق جولان تو باد
ای که انشا عطارد صفت شوکت توست…. عقـل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره جـلوه طوبی قد چون سرو تو شد….. غیرت خلد برین ساحت بسـتان تو باد
نـه بـه تنها حیوانات و نباتات و جماد ……. هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ……. گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد ……. گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت ……. گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
| ای که مهجوری عشاق روا میداری | عاشقان را ز بر خویش جدا میداری | |
| تشنگی بادیه را هم به زلالی دریاب | به امیدی که در این ره به خدا میداری | |
| دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن | به از این دار نگاهش که مرا میداری | |
| ساغر ما که حریفان دگر مینوشند | ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری | |
| تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم | از که مینالی و فریاد چرا میداری |
وصال او ز عـمر جاودان بـه__خداوندا مرا آن ده کـه آن بـه
بـه شمـشیرم زد و با کس نگفتم__کـه راز دوست از دشمن نهان بـه
بـه داغ بـندگی مردن بر این در__بـه جان او که از ملک جـهان بـه
خدا را از طـبیب مـن بـپرسید__کـه آخر کی شود این ناتوان بـه
گـلی کان پایمال سرو ما گشـت__بود خاکـش ز خون ارغوان بـه
بـه خـلدم دعوت ای زاهد مـفرما__کـه این سیب زنخ زان بوستان بـه
دلا دایم گدای کوی او باش__بـه حکـم آن که دولت جاودان به
جوانا سر مـتاب از پـند پیران__کـه رای پیر از بـخـت جوان بـه
شبی میگفت چشم کس ندیدهست__ز مروارید گوشـم در جـهان بـه
اگر چـه زنده رود آب حیات اسـت__ ز شیراز ما هنوزم اصـفـهان بـه
قطعه زیرین از زبان حافظ نشانگر حال و احوالات بلقیس ملکه سبأ است در زمانی که سلیمان فرستاده خود آصف را بدنبال بلقیس میفرستد و تردید و نگرانی بلقیس را که میخواسته بود پادشاه همسر خود را رها کند و به سلیمان بپیوندد که از تازیان مایوس و از پارسایان ( پارسیان) مدد میطلبد و سر انجام عزم خود را جزم و بسوی سلیمان (پیامبر) می شتابد! (بعضی افسانهها هدهد پرنده را فرستاده سلیمان میدانند)
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم___ راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب ___من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت ___رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت ___به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت ___با دل زخم کش و دیده گریان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان ___تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرفتاران نیست ___پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون ___همره کوکبه آصف دوران بروم
چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت … تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت … در چین زلف بت آن آهوی مشکین کلاله بود
الا ای آهوی مشکین کلاله ترا که گفت که احوال ما مپرس
با ما بيگانه گرد و قصه من آشنا از زبان ما مپرس
حسن تو هميشه در فزون باد _ رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت ___ هر روز كه باد در فزون باد
هر سرو كه در چمن در آيد _____ در خدمت قامتت نگون باد
قد همه دلبران عالم _____ پيش الف قدت چو نون باد
چشمي كه به فتنهء تو باشد __ چون گوهر اشك غرق خون باد
هر جا كه دليست در غم تو ___ بيصبر و قرار و بيسكون باد
چشم تو ز بهر دلربائي _____ در كردن سحر، ذوفنون باد
هر دل كه ز عشق تست خالي ___ از حلقهء وصل تو برون باد
لعل تو كه هست جان حافظ ___ دور از لب مردمان دون باد
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم ___ طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی ___ از سر خواجگی کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان بارانی ___ پيشتر زان که چو گردی ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با می و ساغر بنشين ___ تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
| هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود | هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود | |
| از دماغ من سرگشته خیال دهنت | به جفای فلک و غصه دوران نرود | |
| در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند | تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود | |
| هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است | برود از دل من و از دل من آن نرود | |
| آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت | که اگر سر برود از دل و از جان نرود | |
| گر رود از پی عشق تو دلم معذور است | عشق تو دارد چه کند کز پی حرمان نرود | |
| هر که خواهد که چو حافظ نشود شیدا | گوجان به جانان ندهد و از پی جانان نرود |
البته نا گفته نماند سرگشتگی و شیدایی کار هر ناپخته کس نیست. قدم زدن در شهر عشق از جان گذشتن و به جانان رسیدن است.
آنکه رخسار ترا اينهمه زيبا می کرد ___ کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا ___ کاشکی فکر من عاشقِ شيدا می کرد
يا نمی داد ترا اينهمه بيدادگری ___ يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد
کاشکی گم شده بود اين دلِ ديوانه من ___ پيش از آن روز که گيسوی تو پيدا می کرد
ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای ___ کاش شبی دلت انديشه دلِ ما می کرد
کاش می بود به فکر دلِ ديوانه ما ___ آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد
کاش درخواب همه شب روی تو می ديد ایرج
بوسه ای از لب لعلت هرلحظه تمنا می کرد
|
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی |
|
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی |
|
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق |
|
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی |
|
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور |
|
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی |
|
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است |
|
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی |
|
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد |
|
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی |
|
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است |
|
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی |
|
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست |
|
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی |
|
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ |
|
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی |
سحرم دولت بيدار ببالين آمد گفت برخيز که آن دلبر شيرين آمد
قدحي در کش و سر خوش بتماشا بخرام تا به ببيني که نگارت به چه آئين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي که ز صحراي ختن آهوي مشکين آمد
گريه آبي برخ سوختگان باز آرد ناله فرياد رس عاشق مسکين آمد
مرغ دلم باز هوا خواه کمان ابرويت اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا باده ده و غم مخور از دشمن و دوست که بکام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار گريه اش بر دل سوخته ما آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل عنبر افشان به دیدار کیاوش آمد
| الا ای پیک راستان خبر یار ما بگو | احوال گل به بلبل دستان سرا بگو | |
| ما محرمان خلوت انسیم غم مخور | با یار آشنا سخن آشنا از دیار یار بگو | |
| برهم چو میزد آن سر زلفین زیتون بار | با ما سر چه داشت!؟ زبهر خدابگو (2) | |
| جانها ز دام زلف چو بر خاک میفشاند | بر آن نازنین ما چه گذشت ای صبا بگو | |
| آن کس که منع ما ز خرابات میکرد | گو در حضور پیر من این ماجرا بگو | |
| دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا | که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه بگو | |
| جان پرور است قصه ارباب معرفت حافظ | رمزی برو بپرس حدیثی ز عاشقان بیا بگو | |
| حافظ گرت به مجلس او راه میدهندت | سپیده دم که صبا بانک زدشعار بسم الله بگو | |
| به عشق روی تو روزی که از جهان بروم | زتربتم بدمد گل سرخ به جای گیاه بگو | |
| مده به خاطر نازک ملالت از من زود | که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه بگو | |
| از خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه | که از هوای تو برخاست آن بامداد پگاه بگو |
از چشم شوخشای دل ایمان خود نگه دار…کان ابروی کمانش بر عزم غارت آمد
| چون شوم خاک رهش دامن بپوشاند ز من | ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من | |
| روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل | ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من | |
| چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین | گفت میخواهی مگر تا جوی خون زاید ز من | |
| او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود | کام بستانم از او یا داد بستاند ز من | |
| گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست | بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من | |
| گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود | ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من | |
| دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید | کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز ما | |
| صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس عشق | عشق در هر گوشهای افسانه ها خواند زما |
| منم که گوشه میخانه خانقاه من است | دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است | |
| گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک | نوای من به سحر آه عذرخواه من است | |
| ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله | گدای خاک در دوست پادشاه من است | |
| غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست | جز این خیال ندارم خدا گواه من است | |
| مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی | رمیدن از سر عشق شما نه رسم و راه من است | |
| از آن زمان که بر درآستان شما نهادم روی | فراز مسند خورشید تکیه گاه من است | |
| عشقت اگر چه نبود اختیار ما حافظ | تو در طریق ادب باش و گو گناه من است |
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری … زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد بعمدا چه می بری … خود آید بآنکه یاد نیاری ز نام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ما… ثبت است بر جریده عالم دوام ما
اگر آن غزال رعنا بـه دسـت آرد دل ما را
بـه کمان ابرویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافـت
کـنار آب رکـن آباد و گلگـشـت مـصـلا را
فـغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شـهرآشوب
چـنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغـما را
ز عشـق ناتـمام ما جمال يار مستغني اسـت!؟
بـه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
کـه عـشـق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشـنام فرمايي و گر نـفرين دعات گويم
جواب تـلـخ ميزيبد لـب لعـل مشکین فام را
الا ای پیر فرزانه که من با لعل مشکینش هر لحظه هزاران سخن دارم
دراین میان حافظ دلسوخته افتاد بدام
| لبش میبوسم و سر میکشم می | به راز زندگانی هر دم می برم پی | |
| نه رازش میتوانم گفت با کس | نه کس را میتوانم دید با وی | |
| لبش میبوسد و خون میخورد جام | رخش میبیند و گل میکند خوی | |
| بده جام می و از جم مکن یاد | که میداند که جم کی بود و کیاوش کی | |
| بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب | رگش بخراش تا بخروشم از وی | |
| گل از خلوت به باغ آورد مسند | بساط زهد همچون غنچه کن طی | |
| چو چشمش مست را مخمور مگذار | به یاد لعلش ای ساقی بده می | |
| نجوید جان از آن قالب جدایی | که باشد خون جامش در رگ و پی | |
| زبانت درکش ای حافظ زمانی | حدیث بی زبانان بشنو از نی |
| بشنو از نی چون حکایت میکند | کز جداییها شکایت میکند | |
| تا مرااز وصل تو ببریدهاند | از نفیرم مرد و زن نالیدهاند | |
| سینه خواهم شرحه شرحه از فراق | تا بگویم شرح درد اشتیاق | |
| هر کسی کو دور ماند از اصل خویش | باز جوید روزگار وصل خویش | |
| من به هر جمعیتی نالان شدم | جفت بدحالان و خوشحالان شدم | |
| هرکسی از ظن خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |
| سر من از نالهی من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |
| آتشست این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد پیدا کند | |
| آتش عشقست کاندر من فتاد | جوشش عشقست کاندر من فتاد | |
| نی هرحریفی که از یاری برید | پردههااش پردههای ما درید | |
| همچو تو زهرا و تریاقی کی دید | همچومن دمساز و مشتاقی کی دید | |
| عشق حدیث راه پر خون میکند | قصههای عشق ما مجنون کندعالم را | |
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | مر زبان را مشتری جز گوش نیست | |
| در غم ما روزها بیگاه شد | روزها با سوزها همراه شد | |
| روزها گر رفت گو رو باک نیست | تو بمان ای آنکه چون تو یار نیست | |
| هر که جز ماهی ز آبش سیر شد | هرکه بی روزیست روزش دیر شد | |
| در نیابد حال پخته هیچ خام | پس سخن کوتاه باید والسلام |
| من که از آتش عشقت چون خم می در جوشم | مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم | |
| قصد جان است طمع در لب جانان کردن | تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم | |
| من کی آزاد شوم از غم عشقت چون هر دم | هندوی زلف بتت حلقه کند در گوشم | |
| حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش | این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم |
| خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست | پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم | |
| من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم | چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم |
من ترک عشق تو و ساغرت نمیکنم…صدها بار گفتهام و دگر بار نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور …با خاک کوی درت برابر نمیکنم
ناصح به طعن گفت رو و ترک عشق تو کنم…محتاج جنگ که نیست برادر نمیکنم
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما …….حل کن به جمال خویشتن، مشگل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم … زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
زان میعشق کزو پخته شود هر خامی . گر چه ماه رمضان است زود بیاور جامی
بارها گفتهام و صد بار دگر میگویم …. که من دلشده این ره نه بخود میپویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند ….. آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم
من اگر خارم و گر چمن ارایی هست ….کز آن دست که او کشد هر دم میرویم
حافظ وظیفه تو ثنا گفتن است و بس….در بند آن مباش که شنفت یا نشنفت
شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش
چو بینی جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانهیی چند ………. بساز و دل، به آن افسانه ها بند
…ناتمام
دستهبندی شده در: ایرج کیاوش | برچسبها: خبری | 4 دیدگاه »