زندگی! براستی زندگی چیست؟ (قسمت اول)
شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش
بعضیها معتقدند که زندگی یک سفر است. سفری از پوچی به نهایت. بعضیها معتقدند سفر از پوچی است به اوج و بعد دوباره به پوچی بازگشتن. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب یک روح و یا جسم دگر. بعضیها معتقدند به دوباره زنده شدن در قالب حیوانات. بعضیها به بازگشت به خالق و بعضیها تمامی این رخدادها را یک خواب و یا رویا میدانند و بعضیها معتقد هستند که زندگی واقعئ تازه بعد از مرگ میسر میشود.
این کهنه رباط را که عالم نام است ………………… و ارامگه ابلق صبح و شام است
تختی است که تکیه گه صد جمشید است …….……. بزمی است که وامانده ز صد بهرام است
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است ………….. هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست …………. خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است………………..و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سر تا سر افاق دویدی هیچ است ………………….و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
ای بیخبران شکل مجسم هیچ است ………..…… وان طارم نه سپهر آرقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد ………….. وابسته یک دمیم و آن دم هیچ است
در دایرهای کامدن و رفتن ما است ………………..آن را نه بدایت نه نهایت پیدا است
کس مینزند دمی در این معنی راست …………. کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
من بنوبه خود نمیدانم که کدام درست و کدام نادرست ولی چیزی که میدانم و یا فکر میکنم که میدانم این واقعیت هست که (ما) کل جهان هستی پویاست. یعنی همه چیزدر حرکت است از نقطه آغاز تا بپایان. حال بعضیها معتقدند نقطه آغاز انسان از بدو تولد شروع میشود. بعضی از زمان تشکیل اسپرم (نطفه) و بعضی غیرو و ذالک که از حوصله این نوشتار خالی است و جای بحثش در این مکان لا جرم به درازا خواهد کشید.
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست …………,,…. نتوان بامید و شک همه عمر نشست
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ………… چون هست بهر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست ..,…………. انگار که هر چه نیست در عالم هست
غرض از منظور اینکه اگر مبنای فرض بر این گرفته شود که زندگی یک سفر است از نقطه ای به نقطه ای دیگر پس ما انسانها (مسافرین) لاجرم برای انجام این محق باید در تکاپو و تلاشی مستمر در این راستا بکوشیم اما اغلب اوقات انسانها به نقطه ای میرسند و با پدیده و یا مقوله ای دست و پنجه نرم میکنند بنام “شک”.
از منزل کفر تا بدین یک نفس است…..…….. و از عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار…………..کاز حاصل عمر ما همین یک نفس است
آیا سفری در کار هست؟ آیا کاروانی و آیا مقصدی و مقصودی و اگر هم هست خوب که نهایتا چی؟
یکی گوید تویی سر منزل خویش …… به رفتن کوش و جز رفتن میندیش
یکی گوید مقصد کوی یار است …….. وصل روی آن زیبا نگار است
براستی بدنبال کدامین قصه و افسانه میگردیم؟
جوابم داد آن دانای اسرار ………..… که من خود هم به این دردم گرفتار
هزاران بار پرسیده استم از خویش …… که سر منزل چرا ناید فراپیش؟
در این راه دراز پیچ در پیچ ……….… نگفستنند جز رفتن به کس هیچ
هر آن رهرو که بینی در تک و تاز …… چو گوشت واکنی با تو است دمساز
چو مقصود خود از رفتن ندانند ……..… برای خویشتن افسانه خوانند
براستی این جهان در انتظار تولد چی است که اینهمه سال باید بگذرد تا این نهال شکوفا گردد؟
شبی پرسیدم از دانای رازی …… خرد بهری به حکمت سر فرازی
که من تا بوده ام ره میسپارم ………… ولی از منزل آگاهی ندارم
رهی پر پیچ و کور و بی سر انجام …… نه ماوایی در او نه جای آرام
نه رهدانی که منزل باز جویم ………… نه همدردی که با او راز گویم
پس و پیشم هزران رهسپارند ………… شتابان و دوان و بی قرارند
چو من هر یک خبر پرسان ز خویشند …… ز درد شک دل افکار و پریشند
در این راهم چو گوئ اندختستند ………….. تو گویی بهر راهم ساختستند
چه راه است اینکه او را منزلی نیست؟ …… خلائق رهروند و واسلی نیست؟
چه میبایدمرا ز این ره سپردن؟ ………..… چرا باید به رفتن پا فشردن؟
مسیحیت در انتظار مسیح، مسلمانها مهدی موعود، نصارا و بودا و میترا و … همه به طرقی این چالش را در انتظار موعود خود توجیه کرده و حال یا واقعیت و یا خیالبافی، اینچنین در مسیر تکامل، بهمرهی این کاروان خسته، پیش به پیش گاه با یاس و گاه دست افشان و پای کوبان، هلهله زن همره قافله سالار، در پیچ و خم این بیتوته، ترانه زندگی را آهسته زیر لب ترنم میکنند.
و آیا براستی ناجی و موعود ی در کار هست و اگر هست به چه قیمتی؟
یکی گوید که منزل نیک جائی است …… در آنجا باغ و بستان و سرایی است
در او گسترده بهر میهمانها …………… ز خورد و نوش کام افزای، خوانها
در آنجا شاهدان نازک اندام …………… به بزم افروزی اند از بام تا شام
همه عیسی دم و یوسف شمایل ………… پرندین جامه و زرین حمایل
به خدمت ساقیان سیم پیکر ………….. به دستی جام و دستی مشک و عنبر
کمر بسته غلامان و کنیزان ………….… برای میهمان جلاب ریزان
به بسترهای ناز ارغوانی …………..… عروسانی چو رویای جوانی
نگارین لعبتان نار پستان ………….…… به کام دل مهیا در شبستان
به لطف و خوبی آن زیبا نگاران …….… چنان چون نو گلی صبح بهاران
یا به قول حافظ:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد؟ ……..….. عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد؟
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد؟ ……..… چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد؟
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل ……….. تا سرا پرده باغ نعره زنان خواهد شد؟
بدین سان هر یکی بهر دل خویش …… خیالی آورد از منزل خویش
چنان منزل کهای نور دو دیده ………… نه چشمی دیده نه گوشی شنیده
همه گویند: گویا منزلی هست؟! ………… در این وادی امید حاصلی هست؟!
ولی منزل کجای است و چسان است؟ …. نشانیهایش از خلقان نهان است؟
آیا براستی قرار است که تمامی علفهای هرز در این سرا بکلی ریشه کن شوند و نظام قسط و توحید جایگزین گردد؟
شادی و غمی که در قضا و قدر است ……. نیکی و بدی که در نهاد بشر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل………چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
و اگر قرار است ریشه تنومند و سترگ تکامل آماده برای پذیرش این ظهور شود شما بگویید که چگونه و با چه قیمتی این درخت تکامل باید که ابیاری شود؟
سوال این است که آیا خیام همانطور که در مرامنامه صوفیان مرسوم بوده و هست در سرودن ابیات اش در لفافه به آگاه کردن و افشای راز خلوتیان مشغول بوده و یا باید به شکل ظاهری ابیات بسنده کرد؟
گویند کسان بهشت با حور خوش است ……… من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار………….کاواز دهل شنیدش از دور خوش است
می خوردن و شاد بودن دین من است …….. فارغ بودن ز کفر و دین، آئین من است
گفتم به دهر: کابین تو چیست …………….. گفتا: دل خرم تو کابین من است
با باده نشین که ملک محمود این است ………… از چنگ شنو که لحن داوود این است
از آمده و رفته دگر یاد مکن ………………… حالی خوش باش زانکه مقصود این است.
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع ….. شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است ….. خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند ز رنگ و بوی دوست ….. از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم ….. دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز، شوق ساغر می خرمنم بسوخت ….. کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان ….. زین فتنهها که دامن آخرزمان گرفت
و یا اینکه اینها همه اعتراضی است به نظم موجود؟
ای چرخ فلک خرابی از کینه تو است ……. بیدادگری عادت دیرینه تو است
ای خاک اگر سینه تو بشکافند ………….بس گوهر قیمتی در سینه تو است
هر چند که روی و بوی زیبا است مرا ….. چون لاله رخ و چو سرو بالا است مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک ………. نقاش ازل بهر چه اراست مرا؟
سازنده چو ترکیب تبایع آراست………….از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود؟…….ور نیک نیامد این صور عیب کراست؟
ترکیب پیالهای که در هم پیوست ….. بشکستن آن روا نمیدارد دست
چندین سر و پای نازنینان جهان …… در مهر که پیوست و به کین که نشست؟
یک جرعه میز ملک کاووس به است ….. از تخت قباد و ملکت توس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند ….. …… از طا عت زاهدان سالوس به است
چون آمدنم به من نبد روز نخست ……… و این رفتن بی مراد عزمی است درست؟
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست ….. کندوه جهان به می فرو خواهم شست
تا چند زنم به روی دریاها خشت ……. بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟ ….. که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
بسیار بگشتیم به گرد در و دشت …… و اندر همه آفاق بگشتیم به گشت
کس را نشنیدیم که آمد زین راه …….. یعنی همه رفتند و یکی باز نگشت؟
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ….. از اهل دوزخ کرد یا که از بهشت
جامی و بتی و بربطی و لب کشت …… این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت ……. خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت
چون باید مرد و ارزوها همه هشت ………. چه مور خوردت به گور و چه گرگ به دشت
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ ……… تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بین که استاد قضا ……….. اندر عزل آنچه بودنی بود نوشت
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما …………………..….حل کن به جمال خویشتن مشگل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم …………… زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
رایج است که: وقتی گالیله تئوری کروی بودن زمین را برای اولین بار مطرح کرد کلیسای قرون وسطای آن زمان او را مجبور کرد که یا جام شوکران را بنوشد و به زندگی خود پایان بدهد و یا توبه کند و دست از عقاید خود بردارد. ناگفته نماند که در این مدت از طرف تمامی اکناف و اطرافیان طرد شده و به انزوا کشیده شده بود و همچنین ناملایمتهای زیادی را نیز متحمل شده بود. گالیله بی درنگ دومی را انتخاب نمود و در جواب گفت نه که زمین گرد نیست بلکه از آنهم که شما میپندارید زمین مسطح تر است. شاگردان گالیله که تقریبا او را مثل بت میپرستیدند از کار او خیلی ناراحت شدند و در آن دادگاه قرو ن وسطایی بطور تمسخر و ریشخند او را خطاب قرار دادند و یکصدا گفتند: بیچاره ملتی که قهرمان نداشته باشد. گالیله بلافاصله در جواب گفت: بیچاره اون ملتی که قهرمان احتیاج داشته باشد.
همه گویند: گویا منزلی هست؟! ………… در این وادی امید حاصلی هست؟!
ولی منزل کجای است و چسان است؟ ….. نشانیهایش از خلقان نهان است؟
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر میدارند …جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و میگو و راز دهر کم جو .. که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
در پرده اسرار کسی را ره نیست …….. ز این تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست …… میخور که چنین فسانهها کوته نیست
چه بهتر زانکه بر بندی لب و گوش ……… سپاری ره چو ما خاموش. خاموش.
…. و اما!
کسان گویند:
گویا مقصدی و واسلی هست!
کسان گویند: گویا منزلی هست! ………… در این وادی امید حاصلی هست!
واین منزل اینجای است و این است! ….. نشانیهایش بر خلقان چنین است!
در پرده اسرار کسی را ره هست …….. زاین تعبیه جان هم کسی آگه هست
جز در دل خاک هم منزلگه هست …… میخور که چنین فسانهها هم کوته هست
نه بهتر زانکه بر بندی لب و گوش ……… سپاری ره چو ما باگوش. باهوش.
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | … | مر زبان را مشتری جز گوش نیست |
|
من به هر جمعیتی نالان شدم |
جفت بدحالان و خوشحالان شدم |
|
| هرکسی از ظن خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |
| سر من از نالهی من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |
| آتشست این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد نیست باد | |
| آتش عشقست کاندر نی فتاد | جوشش عشقست کاندر می فتاد |
|
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها |
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها |
|
| به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید | ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها | |
| مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم | جرس فریاد میدارد که بربندید محملها | |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها | |
| شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل | کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها | |
| همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر | نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها | |
| حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ | / | متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها |
گفتیم: غرض از منظور این بود که اگر مبنای فرض بر این گرفته شود که زندگی یک سفر است از نقطه ای به نقطه ای دیگر پس ما انسانها (مسافرین) لاجرم برای انجام این محق باید در تکاپو و تلاشی مستمر در این راستا بکوشیم. حال سوال این است کدام راستا؟ مگر نه اینستکه کوتاهترین راه بین دو نقطه خط راست است؟ خوب این راستا همان خطه راست است. و مگر نه این است که ما (انسانها) اگر نقطه یک خط راست را تشکیل میدهیم برای تشیکیل یک خط راست لا جرم ما نقطهها نباید پشت سر هم باستیم تا یک خط مستقیم را تشکیل بدهیم؟ و برای اینکه ما نقطهها بتوانیم پشت سر هم قرار بگیرم در یک سمت و سؤ به چه چیز اساسی احتیاج مبرم داریم؟ بلی درست حدس زدید ما به وحدت احتیاج داریم. و حال اگه ما نقطهها پشت سر هم در یک صف قرار نگیریم چه میشود؟ بلی خط مستقیم تشکیل داده نمیشود نهایتا به سر منزل یا اصلا نخواهیم رسید و یا اینکه حالا حالا به این زودیها نخواهیم رسید. و مطمئن باشید که این تنها راه رهأئی است و بس. پس تنها راه رهایی خط مستقیم است و تنها و تنها بوسیله اتحاد تمامی ابنا بشر است که این محق میسر میشود و رسیدن به اتحاد و وحدت میسر نیست مگر با توصل به عشق و بس. والسلام.
گر بود عمر به میخانه روم بار دگر… بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
معرفت نیست در این قوم خدایا مددی… تا برم گوهر خود را بخریدار دگر
شنیدستم که این ره بس دراز است …… سر ره در پس پرده صد پرده راز است
چو من منزل ندیده استم فرا پیش …….. فسانه است آنچه را گویم از این بیش
چو بینی جملگان افسانه سازند ……….….. به آن افسانه نرد عشق بازند
تونیز، ز بهر خویش افسانهیی چند ………. بساز و دل، به آن افسانه ها بند.
…ناتمام
مربوط به موضوع های: ایرج کیاوش | بر چسب ها: خبری | 38 نظرات »